امامزاده
بوی توتون با بوی نم کاهگل خانه های ده مخلوط شده بودو هیچ کس تو کوچه ها دیده نمی شدوخبری از سرو صدای بچه های پا برهنه که مفشان همیشه رو لبشان خشکیده بود نبود فقط وزوز مگسها بود که روی نعش نیمه جان گاو تو طویله جشن گرفته بودند . صمد از پشت شیشه عینک ته استکانی اش به گاو خیره شده بود ویاور بی خیال داشت چپقش راچاق می کرد که کاکا سکوت غمبار وشکست
: خوب ...یاور بگو جون به سر شدیم کی بود چرا نگرفتیش ؟
.یاور پکی محکم به چپقش زد وچپق جون گرفت
-پسره موهاش قرمز بود بدن لشیم داشت آب دهنشم تند تند می ریخت چماق ودور سرش می چرخوند راستش ازش ترسیدم برم جلو ....
رفت طرف خاده خاکی ته ده منم دنبالش دویدم جای رو نداشت که بره رفت تو
برچسب: امامزاده,
نویسنده: آیلین صمیمی
تاريخ: يکشنبه
5 آذر
1396 ساعت: 8:00